«من» و «تو» در انتظار «ما» شدن ماندهايم تا شايد در طلوع صبحي، انتظار بهپايان رسد و «من» كه سكوت و فراموشي را بارها تكرار كردهام روزي را آغاز كنمكه صبحش به مانند طليعة خورشيد در كمركش كوههاي نيشابور، زيبا و غروبشخالي از غم و اندوه غروب سرزمين هزار و يك شب باشد. و آن زمان روزديگريست!
همه چيز از يك گزارش آغاز شد و حاصلش آشنايي و دوستي نگارنده باعباس اميرانتظام بود. انتشار دو جلد از كتاب خاطرات عباس اميرانتظام درشهريور ماه 81، علت طرح دوبارة نام وي در مجامع سياسي مطبوعاتي شدهبود. من نيز كه دستي بر قلم و مسئوليتي در برخي از روزنامهاي سراسريداشتم، به سبب علاقة زیاد به آن برهة حساس تاريخ معاصر (تسخير لانةجاسوسي و زنداني شدن معاون نخستوزير وقت)، پيگير اين خاطرات و واكنشهاي متفاوت نسبت به موضوعات مطروحه در آن، شدم.
در پي انتشار اولين گزارشم در روزنامه (اعتماد) سيل تماسهاي تلفني،غافلگيركننده بود. انگار جامعه تشنة چيزي بود كه براي من نيز ناشناخته ماندهبود.
يكي از كساني كه پس از انتشار گزارش با من تماس گرفت، خانم «الههاميرانتظام»، همسر عباس اميرانتظام بود. تا آن زمان از وضعيت وي اطلاعينداشتم و تصورم، براساس اطلاعات گذشته اين بود كه او در زندان، دورانمحكوميت اش را ميگذارند. در پي آن تماس متوجه شدم كه عباس اميرانتظامبراي درمان برخي از بيماريهاي خود در بيرون از زندان بهسر ميبرد.
تقاضاي من براي ديدار او با استقبال همسرش روبرو شد و صبح روز بعد به ديدارش در آپارتماني واقع در الهية تهران رفتم.
آن تماس و آن آشنايي بناي دوستياي شد كه تا امروز نيز ادامه دارد. هر چندمتأسفانه اكنون كه مقدمة اين كتاب را به رشتة تحرير در ميآورم او به زندانبازگشته و دوران محكوميتاش را ميگذراند. در كتاب خاطرات دو جلدي او؛آن سوي اتهام خلاهاي تاريخي بسياري وجود داشت. او از 17 شهريور سال57 آغاز كرده بود و به زندان رسيده بود. وقايع پيش از آن براي خوانندة امروزيابهام داشت. زندگي او با سياست عجين بود و در هر جملهاش كلام سياسيمشهود بود. شايد سياست حكم ميكرد كه او كمتر سخن بگويد. ما ساعتهايزيادي را با هم به صحبت و درد دل سپري كرديم. گفتوگوهايي كه انتشارشان چندين جلد كتاب خواهد شد.کتابی كهدر دست دارید بخش اولاین گفتگو ها است.
با او از هر دري ميشد سخن گفت، انگار در سالهاي زندان براي هر پرسشيپاسخي آماده كرده بود. بيست و چهار سال زندان، مدت كمي نبود براي فكركردن و فكر كردن.
ملاقاتهاي ما هميشه ساعت 10 صبح در منزل او بود، البته هفتهاي يكروز. ساعت 10 صبح پس از بيرون آمدن از آسانسور طبقة پنجم، زماني كه زنگدر را به صدا در ميآوردم ،هميشه با روييگشاده و چهرهاي خندان به استقبالمن ميآمد. اتاقپذيرايي، محل گفتوگوهاي ما بود. چشمانداز پنجرة اتاق، روبه ارتفاعات شمال تهران بود. گرماي اين سو و سرماي آن سوي پنجره عامليبود براي مات شدن پنجرهاي كه «پنجرة مات»اش نام نهاده بودم. پنجرهاي كههرگاه به آن خيره ميشدم، مردي كه روبرويم نشسته بود را در ذهن شكلميدادم.
او و پرسشهايي كه در ذهن داشتم، انگيزهاي شد براي آنچه پيشرو داريد.پشت پنجره مات حاصل دغدغههاي من بود به عنوان يك فرد از نسلپرسشگر امروز. پرسشهايي كه روزي بايد پاسخ داده ميشد و چه بهتر كهخودمان در پي يافتن (حقيقت) پاسخها باشيم.
كتاب حاضر به ترتيب ملاقاتهاي مان تنظيم شده است.تلاش بر اين بوده كه ازلحاظ موضوعي نيز ترتيب زماني رعايت شود. بههرحال آن سوي اين «پنجرهمات» دنيايي است كه امروز تنها گوشهاي از آن برايمان واضح شده است. درروند تهية اين كتاب و بخشهاي آينده، دوستان فراواني ياريگرم بودند.پيشنهاددهندة اصلي اين طرح، برادر بزرگوار و ياور لحظات تنهاييم «شهرامرفيعزاده» بود. در طول انجام اين طرح، راهنماييهاي وي راهگشا و چارهسازبود.
در برخی مراحل کار، دوستان دیگری نیز با همفکری های خود به پیشبرد این مجموعه کمک کردند که همین جا لازم می دانم از همه شان تشکر کنم.
لازم به یاد آوری است که این مجموعه شامل سلسله گفتگوها،بیانیه ها،نامه ها و مصاحبه هایی از عباس امیرانتظام است که شاید برخی موضوعات اش در چندین جای مختلف تکرار شده باشد.اما همه این اسناد در کنار گفتگوهایی که صاحب این قلم با امیرانتظام داشته به نوعی مکمل و پوشش دهنده یکدیگر هستند.
محور اصلی این کتاب ،بخش هایی از خاطرات گفتاری عباس امیرانتظام است که امیدوارم در آینده نزدیک،بخش های دیگر آن نیز منتشر شود.با این امید که در چاپ های بعدی نظرها و پیشنهادهای دوستان و اساتیدم بر غنای این مجموعه بیافزاید. به امید آن که در هیچ جای دنیا آزادی به مسلخ کشیده نشود و آزادی خواهان در چنبره استبداد گرفتار نیایند.
به اميد حق
روزبه ميرابراهيمي
29 ارديبهشت 82، تهران